سلام
یه مطلبه که خیلی وقته توی ذهنمه میخوام بنویسمش ولی جرات قلم دست گرفتن نداشتم.
تا اینکه تو وب یکی از دوستان یه مطلب خوندم که درمورد تصویر مرگش نوشته بود.
و وقایعی که اتفاق میفتاد رو تو ذهنش پرورانده بود.اون مطلب را که خوندم احساس کردم
حرف دل اون با افکارش را با تمام تارو پود وجودم درک کردم.آری خوب فهمیدم دلیل
نوشتن اون پستش رو.آری دلا هم تنهاست.اون دچار دردی است که منم خیلی وقته به
اون درد مبطلام.یا حداقل احساس میکنم بهش مبطلام.میخواستم بنویسم ولی جرات نوشتنش
رو نداشتم.یعنی یه جورایی آدم میون جمعه ولی بازم تنهاست.میون جمع الکی خوش بودن
در صورتیکه...
چند شبه یه مرغ حق اطراف خونمون شبه ناله ی حق حق سر میده. منم تو خلوت تنهایی شب
کلی با ناله اش حال میکنم.نمیدونم چی شده یه مرغ حق اومده توی شهر.اونم کنار خونه
ما و شب تا صبح داره میخونه.اما تو تاریکی اتاقم و توی خلوت سکوت شب دارم به یه چیز
فکر میکنم.احساس میکنم صدای این مرغ از ته وجودشه.یه جورایی یه غمی رو داره باز گو
میکنه.نمیدونم شاید اونم به درد من مبطلاست.و نالش از سر تنهاییه.
ولی هر چی بود منو تحریک به نوشتن کرد تا اون چیزایی را که میخوام بنویسم.
خیلی وقت بود همیشه به دنبال راضی نگه داشتن این واون بودم.
خیلی وقت بود خودم رو وقف این واون کرده بودم.مدام دلم واسه این
واون تنگ میشد.تا اینکه واسم یه اتفاقاتی افتاد که شکستم.خرابم کرد.
خیلیا منتظر زمین خوردن من بودن یا خبر اونو بشنون.آره زمین
خوردم ولی بازم بلند شدم و این بار یه تصمیماتی گرفتم.
مدت زیادی میشد که با خودم خلوت نکرده بودم.انگار خودمو اصلا" فراموش کرده بودم.
آره احساس میکنم که تنهام و اطرافیان فقط ...
آره عوض شدم.این بار دلم واسه دل خودم تنگ شده بود. واسه گپ زدن با خودم.آره تصمیم
گرفتم از همه یه مدت کناره بگیرم.با خودم خلوت کنم.خودمو سبک و سنگین کنم.یه خورده به
فکر خودمو و روحم باشم.نمیدونم فقط دارم مینویسم.تا یه خورده سبک بشم و...
اما همینو میدونم که فلا"خودمو زدم به بی خیالی.ولی اگه این جوری روال کارم پیش بره....

اي همدم بي كسي هام
تو اي همزاد دلم . توي كه گرمي دستات
باعث گرمي وجود من مي شد بگو
تو بگو پس چرا اينك گرماي دستانت را ازمن امتناع مي كني ؟
صاف با تو مي گويم از ته دلم. يادته..........
اولين باري كه طعم شيرين لبانت را چشيدم برق چشمانت به من چيزي مي گفت كه آن موقع نفهميدم .آري هم اكنون خوب مي فهمم اون چيزائي رو كه تو برق چشات بود. چشمانت مي خواست به من بگه اين طعم و يه بار ديگه هم چشيدي
اكنون به چشمان من خيره شو چه چيزي در چشمان من مي بينی . آيا تا به حال به
تو خیانت کردم. پس چرا.......پس چرا...........
توئيكه لذت هم آغوشي با ديگري را چشيده اي چرا مرا فريفتي .مرا.............
مني كه گرم ترين خانه وجودم آغوش تو بود . باشد.................
من بايد دل بكنم با اين همه درد ؟آری؟
برگرد تابار ديگر گرماي دستانت را حس كنم برگرد تواي تموم هستي ام. بيش از اين دلم را نيازارديوونه دارم مي شم دیگه.
روز و شب برام فرقي نمي كنه. همه چيز برام تيره و تاره مدام توي سرم خاطرات دوباره با تو را مرور مي كنم .حس مي كنم تمام وجودم برعليه من شده است .تو بيا و ببين توي اين برزخي كه برام درست كردي چجوري داري منو مي سوزوني .يادته يادته مي گفتي تو دنيا هيچ كس مثل تو پيدا نمي شه
پس چي شد؟ خدائي مي گم اگه نيايي توئيكه با تموم وجود مي خوامت
